ساعت ۸ صبح
به ندرت پیش میاد کسی منو این موقع صبح بیدار ببینه٬شاید در طول یک سال به تعداد انگشتان دو دست هم نرسه!عجیبه؟به نظر من که نیست چون برای کسی که با صدای اذان صبح به خواب بره ۳-۴ ساعت خواب چیز خیلی کمی به نظر میاد!اما به جز منه تنبل اکثر آدم ها در حال فعالیت و تکاپو هستند.
آدم های متفاوت٬کوچک و بزرگ٬زن و مرد٬پیر و جوان٬خوب٬بد٬معمولی٬خوشتیپ٬خواب آلود٬عنق٬خنده رو٬سوار و پیاده و در نهایت فقیر و پولدار!
این یک دست بودن را دوست دارم٬حداقل واسه سه ربع ساعتی همه یک هدفو دارند و اونم اینه که به جایی که می خوان برسند!شاید مسخره باشه اما منو یاد قبرستان میندازه٬جایی که همه رو یک دست به ردیف می خوابونند و کاری هم ندارند طرف پسر رئیس بوده یا پسر گدا!(یک دستگی محض!)
ساعت ۸ صبح --- صدای زنگ در
-مامان...یکی بره این درو باز کنه٬یک روز نشد سرمونو عین آدم بذاریم زمین و صدای نحص این زنگ بلند نشه!مامان...مامان!!
اما پشت این در کیه!کیه که صبح به این زودی پشت در خانه ما ایستاده؟اونم با این جدیت زنگ می زنه و تا جوابشو ندی دست بر دار نیست!
آدمو یاد مأمور آب و برقی می ندازه!باز این مأمورها٬مأمور یک کاری هستند و پیغامی با خودشون دارن(قبض ماه بعد!!)
اما این طرز زنگ زدن و اسرار...نکنه طلبکار باشه!اما نه٬بابا که اهل پول قرض گرفتن نیست!پس ...
ساعت ۸ صبح --- مامان مشغول صحبت دم در
-رضا مادر زن خورموجی اومده٬اگه چیزی می خوای بدی بیدار شو!حیاط هم نیا اومده داخل نشسته یک کمی استراحت کنه شاید موذب باشه تورو ببینه.من میرم آشپزخونه اگه چیزی داری تا برمی گردم آماده کن تا بهش بدم طفلی راه زیادی اومده!
ساعت ۸ صبح ---زن خورموجی
دیگه کی می تونه بخوابه!
وقتی یک آدم٬حالا هر چقدر غریب و ناآشنا رو مشغول گریه کردن می بینی دلت از جا کنده می شه!من که اینجوریم بقیه رو نمی دونم.دیدن اشک هر کسی برام زجرآوره!
اما وقتی زن خورموجی گریه می کنه دل آدم آتیش می گیره.مثل اینه که یه سنگ بزرگ صاف بیاد رو سرت!
نمی دونم تا حالا دیدید کسی از ته ته دلش گریه کنه؟خیلی می خواد سفت باشی٬سنگ باشی که گریت نگیره!
از تختم اومدم پایین و رفتم پشت در حال ایستادم.از اتاقم فقط صدای گریه می شنیدم اما دوست داشتم بدونم چی میگه که این طوری همراش زار می زنه و گریه می کنه!
زن خورموجی-خانم دخترم رفت٬عزیزم رفت٬دختر نازمو کردن زیر خاک٬خاک بر سرم نتونستم براش مادری کنم٬چقدر اذیت شد این آخریا٬چقدر آرزو داشت٬دکترا که جوابش کردن بهش چیزی نگفتیم اما طفلی خودش فهمیده بود آخه چیزی از بچم نمونده بود
خانم شبای آخر چقدر برام حرف زد(گریه برای ۲-۳ دقیقه)
مامان-آروم باش عزیزم٬اینجوری با خودت می کنی دور از جون بلایی سر خودت میاد٬این بچه ها به غیر از تو کسی ندارن٬أروم باش خانمم...
زن خورموجی-خانم٬شبای آخری برام گفت٬از آرزوهاش٬از رویاهاش٬از اینکه می خواسته اونقدر کار کنه و پول دربیاره که مادرش جلوی مردم دست دراز نکنه ............
.
.
.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
همین الان که دارم می نویسم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم!
زن خورموجی چندتا دختر و پسر داره٬دوتای آخر دوقلو هستند یا بهتره بگم بودند!میلاد و دختر خانمی که مرد!از بیماریش در همین حد شنیدم و می دونم بدنش یک جور کمبود پروتئین داشته که به دلیل عدم رسیدگی به موقع و نخوردن غذای مقوی بیماری شدت پیدا می کنه تا به نقطه عطف و غیر قابل درمان میرسه!
یعنی بیماری که درمان ۱۰۰٪ داشته به دلیل نداشتن وضعیت اقتصادی مطلوب منجر به مرگ می شه!
زن خورموجی ساکن یکی از روستاهای اطراف خورموج(نزدیک به عسلویه)است که شکم گرسنه فرزندانش اونو مجبور میکنه کیلومترها از شهر و دیارش دور شه و و نیمه شب از خورموج بزنه بیرون و ساعت ۸ صبح در خانه امثال مارو بزنه شاید اون روز با کلی جنس و خوراکی و پول برگرده و شاید یک روز حتی پول برگشت به روستاشو هم نتونه جمع کنه!
اون روز خیلی فکر کردم و مدام چهره معصوم اون دختر ۱۷ ساله در ذهن و فکرم نقش می بست.دختری که مثل همه ی ما آرزو ها و امید های فراوانی برای زندگی داشت!
اون که حیف شد اما شاید بشه جلو پرپر شدن یکی دیگه رو گرفت!
حالا که کسی به فکر ما نیست بهتره که خودمون فکر همدیگه باشیم!
۶ اردیبهشت ۸۹